آیا ما پیر شدیم؟

حدود چند ماه پیش با رفیقم احمد داخل ماشین نشسته بودیم. مدتی بود که احمد برای رفتن به تهران و سر کار از ماشین خودش استفاده میکرد و منم شنبه ها باهاش همراه میشدم.

طبق معمول همیشه، شروع کردیم به صحبت کردن در مورد مسایل مختلف و تحلیل های اجتماعی و درد دل و خاطره. داشتم با هیجان بالا خاطره ای رو تعریف میکردم که یهو وسطش احمد برگشت و گفت : «فکر کنم این خاطره رو یه بار دیگه گفتی!» یه لحظه سکوت کردم. با لبخندی گوشه لبش ادامه داد «ببین محمدرضا، تو داری پیر میشی، مغزت دیگه کشش نداره. شاید هم زیاد باهم بودیم واسه همین دیگه خاطره هات تموم شده» میخواست همینطور به تحلیلش در مورد پیر شدن ادامه بده که منم یه چیزی یادم اومد و بهش گفتم : «تو هم این حرفا رو یه بار گفته بودی!»

اول لحظه کوتاهی در سکوت به همدیگه نگاه کردیم اما بعد چند لحظه هر دو فریاد میزدیم که «داریم پیر میشیم!  نه ! داریم پیر میشیم!»

خلاصه اینکه بعدش چی گفتیم و چی شد رو بگذریم قسمت مهمش تصمیمیه که گرفتیم. با هم قرار گذاشتیم از این به بعد که همدیگه رو می بینیم هر بار یک حرف جدید (که ارزش گفتن داشه باشه) بزنیم. البته اگه حرف جدیدمون به علم و دانسته هامون اضافه کنه امتاز اضافی داره. از اون روز کمو بیش داریم قولمونو رعایت میکنیم. من یکم مسایل مربوط به بازاریابی و مدیریت خوندم و احمد هم ویدئو های جالب تد رو توضیح میداد.

امیدوارم که هفته ای یه دونه از این مطالب جدید رو اینجا بزارم با سه هدف:

اول – میخوام نوشتن مرتب رو تمرین کنم.

دوم – امیدوارم این وبلاگ اجباری بشه که حتما به فکر یاد گرفتن یک مطلب جدید باشم. حداقل این هفته ام با هفته قبل فرق کنه.

سوم – اینکه شاید مطالب خوبی هم اینجا نوشته بشه که بتونه به درد فرد دیگه ای هم بخوره.

این بود داستان شروع این وبلاگ. فعلا که یک خواننده دارم (احمد که قول داده میخونه و نظر هم میزاره) . امیدوارم که این اولین و آخرین پستم نباشه.

2