من بهترین ایده کسب و کار رو پیدا کردم.

آزمون سیداحمد برای ایده ها

اگر شما یک ایده کسب کار دارید یا مثل همه که این روزا به دنبال راه اندازی استارتاپ خودشون هستند، میخواهید استارتاپ راه بندازید، توصیه میکنم برای مشورت به سید احمد مراجعه کنید.
(سید احمد دوست من و یکی از مقامات شرکت ویراتک شریف هست!) کافیه یه نفر بیاد و به احمد بگه که یک ایده جدید دارم و میخوام یه استارتاپ راه بندازم و بعدش بترکونم. کاملا قابل پیش بینی هست که در اینجا چه مراحلی در ادامه در انتظار این فرد نگون بخت است. اول یک نگاه حاکی از افسوس همراه با آهی از عمق جان، نثار ایده دهنده خواهد کرد و در ادامه احتمالا سوالات زیر رو خواهد پرسید(بسته به این که ایده خیلی چرت باشه و یا خوب باشه لحن سوالات تغییر میکنه).

  1. فکر کردی همین که دانشجوی کامپیوتری یا یک ایده داری مهارت لازم برای شروع این کار رو داری؟
  2. منابع لازم و تیم از کجا میخوای بیاری؟ الان همه رقبای بالقوه تو کلی پول و منابع دارن. چطور میخوای این ضعف ها رو جبران کنی؟
  3. واقعا فکر کردی کسی حاضره به خاطر این ایده پول بده؟
  4. فرض کنیم که ایده خوب باشه و بشه پول در آورد. فکر نمی کنی در این صورت رقبا به راحتی اون رو کپی میکنن و ازت جلو میزنن؟

این ها فقط ۴ نمونه کلی از سوالات اولیه بود. اگه از این سوالات اولیه جون سالم به در ببری معلومه ایدت ارزش فکر کردن داده پس احمد سوالات بعدی رو شروع میکنه که جوابای تو رو به چالش میکشه. ادامه‌ی خواندن

تشخیص دروغ یا فریب نوشته ها

پیش نوشت: حدود سه سال هست که به طور گسسته، گاهی تفریحی و گاهی تخصصی روی موضوع تشخیص دروغ مطالعه و تحقیق میکنم. از اونجایی که من دانشجوی هوش مصنوعی هستم نگاه من به این موضوع بیشتر از جنبه تشخیص دروغ با استفاده از کامپیوتر و هوش مصنوعی هست تا تشخیص دروغ توسط انسان.

هوش مصنوعی و تشخیص دروغ

معمولا در مقابل راهکارهای هوشمند کامپیوتری یا سپردن تشخیص به دست کامپیوتر مقاومت میشه. در موضوعاتی مثل تشخیص خودروهای خلافکار، تشخیص موضوع تصاویر و …دقت الگوریتم های هوش مصنوعی تو این زمینه ها از قدیم خیلی کم بوده و حالا که بهتر شده کم کم داره جای خودش رو باز میکنه و موضوعاتی هم مثل تشخیص بیماری و خودروهای خودران و داوری کامپیوتری مسابقات، با مقاومت فعالان اون حوزه مواجه شده. اما سپردن تشخیص دروغ و فریب به کامپیوتر یا کمک گرفتن از اون همیشه جذاب بوده. به این دلیل که بر اساس تحقیقات پل اکمن دقت تشخیص دروغ توسط انسان های معمولی حدود ۵۰ درصد است که تفاوتی با حدس زدن و شانس ندارد. در این شرایط دستگاه های دروغ سنج قدیمی (پلیگراف) به دقت حدود ۸۰ درصد میرسند. که طبیعتا خیلی کمک کننده هست اما به علت خطایی که داره هنوز نمیتونه مورد استناد دادگاهی قرار بگیره.

خب تو این قسمت میپردازم به تشخیص نوشته های دارای دروغ و فریب. مثلا نقد و بررسی هایی که تو جاهایی مثل کافه بازار برای اپلیکیشن ها یا نظرات سایت های خبری ثبت میشه. یا اخبار و مطالبی که داخل شبکه های اجتماعی رد و بدل میشه. این نوشته ها بنا به دلایل مختلفی می تونه از طرف سازندگان اپلیکیشن ها و یا رقیبانشون برای منافع مختلف به دروغ و خلاف واقع درج بشه.

در ادامه دو نظر که در مورد هتلی ثبت شده، از مقاله [۱] آقای جف هنکوک (استاد دانشگاه استنفورد) میارم. حدس بزنید که کدوم نظر واقعی و کدوم نظر ساختگی است.

ادامه‌ی خواندن

اگر انتخاب هام بیشتر باشه خوشحال ترم؟

سوال مهم قبل از شروع:

اگر از شما بپرسند که «برای خرید لباس میتونید از بین ۵ گزینه انتخاب کنید یا اینکه ۱۵۰ گزینه به شما معرفی میشه و میتونید از بین اون ۱۵۰ تا، لباس مورد نظرتون رو انتخاب کنید.» شما کدوم حالت رو ترجیح میدید؟ داشتن انتخاب های بیشتر یا انتخاب های کمتر؟ کدوم حالت شما رو خوشحال تر میکنه؟

تصویر جلد کتاب تناقض انتخاب

تناقض انتخاب

مدتی پیش یک ویدئو جالب از آقای بری شوارتز نویسنده ی کتاب تناقض انتخاب یا Paradox of Choice رو دیدم (لینک ویدئو دشواری انتخاب در سایت تد).

اول شروع میکنه و یک فرض رایج بین افراد رو مطرح میکنه، فرض کلی اینه که “انتخاب بیشتر باعث آزادی بیشتر می شود و آزادی بیشتر رفاه را بالا می برد.” این فرض اینقدر رایجه که معمولا کسی اون رو زیر سوال نمیبره.

گویا یک روز بری تصمیم میگیره بره از یک سوپرمارکت مدرن سس بخره، که اونجا با ۱۷۵ نوع سس مختلف مواجه میشه تازه میدونید که اگه از طعم اونا خوشتون نیاد میتونید با ترکیب سس ها سس مورد علاقتون رو بسازید. همه جا همینطوره الان اگر بخواهید موبایل هم بخرید باید از بین صدها مدل مختلف انتخاب کنید.

خب حالا سوالی که پیش میاد اینه که داشتن انتخاب زیاد بدیش چیه؟

ادامه‌ی خواندن

آیا ما پیر شدیم؟

حدود چند ماه پیش با رفیقم احمد داخل ماشین نشسته بودیم. مدتی بود که احمد برای رفتن به تهران و سر کار از ماشین خودش استفاده میکرد و منم شنبه ها باهاش همراه میشدم.

طبق معمول همیشه، شروع کردیم به صحبت کردن در مورد مسایل مختلف و تحلیل های اجتماعی و درد دل و خاطره. داشتم با هیجان بالا خاطره ای رو تعریف میکردم که یهو وسطش احمد برگشت و گفت : «فکر کنم این خاطره رو یه بار دیگه گفتی!» یه لحظه سکوت کردم. با لبخندی گوشه لبش ادامه داد «ببین محمدرضا، تو داری پیر میشی، مغزت دیگه کشش نداره. شاید هم زیاد باهم بودیم واسه همین دیگه خاطره هات تموم شده» میخواست همینطور به تحلیلش در مورد پیر شدن ادامه بده که منم یه چیزی یادم اومد و بهش گفتم : «تو هم این حرفا رو یه بار گفته بودی!»

اول لحظه کوتاهی در سکوت به همدیگه نگاه کردیم اما بعد چند لحظه هر دو فریاد میزدیم که «داریم پیر میشیم!  نه ! داریم پیر میشیم!»

خلاصه اینکه بعدش چی گفتیم و چی شد رو بگذریم قسمت مهمش تصمیمیه که گرفتیم. با هم قرار گذاشتیم از این به بعد که همدیگه رو می بینیم هر بار یک حرف جدید (که ارزش گفتن داشه باشه) بزنیم. البته اگه حرف جدیدمون به علم و دانسته هامون اضافه کنه امتاز اضافی داره. از اون روز کمو بیش داریم قولمونو رعایت میکنیم. من یکم مسایل مربوط به بازاریابی و مدیریت خوندم و احمد هم ویدئو های جالب تد رو توضیح میداد.

امیدوارم که هفته ای یه دونه از این مطالب جدید رو اینجا بزارم با سه هدف:

اول – میخوام نوشتن مرتب رو تمرین کنم.

دوم – امیدوارم این وبلاگ اجباری بشه که حتما به فکر یاد گرفتن یک مطلب جدید باشم. حداقل این هفته ام با هفته قبل فرق کنه.

سوم – اینکه شاید مطالب خوبی هم اینجا نوشته بشه که بتونه به درد فرد دیگه ای هم بخوره.

این بود داستان شروع این وبلاگ. فعلا که یک خواننده دارم (احمد که قول داده میخونه و نظر هم میزاره) . امیدوارم که این اولین و آخرین پستم نباشه.